
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...
حسین پناهی
يک قلم در دو دست ( دستتو بده رفيق...)

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت...
حسین پناهی

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری....
بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود
دکترشریعتی

اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل این جا نیستی. پی چی می گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدم ها می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار می کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می دهند و تنها فایده شان همین است. تو پی مرغ می گردی؟
شازده کوچولو گفت:نه؛ من پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی جه؟
روباه گفت: اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ای است، یعنی علاقه ایجاد کردن...
- علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته . تو برای من پسر بچه ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسر بچهی دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من درعالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم .... گلی هست ... و من گمان می کنم که آن گل مرا اهلی کرده است.....

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک ِ آن شب لبخند ِ عشقام بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دستهایت با دستان من آشناست
در خلوتِ روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زندگان بوده اند
دست ات را به من بده
دستهای ِ تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن میگویم
بهسان ِ ابر که با توفان
بهسان ِ علف که با صحرا
بهسان ِ باران که با دریا
بهسان ِ پرنده که با بهار
بهسان ِ درخت که با جنگل سخن میگوید
زیرا که من
ریشههای ِ تو را دریافتهام
زیرا که صدای ِ من
با صدای ِ تو آشناست
آری تو راست میگویی،آسمان مال من است
،پنجره ,فکر ,هوا ,عشق, زمین مال من است!
اما سهراب تو قضاوت کن،بر دل سنگ زمین جای من است؟
من نمیدانم که چرا این مردم،دانه های دلشان پیدا نیست،
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟...
من هم ازهمهمه ی داغ زمین بیزارم......


امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
درزمستان در شب کاغدها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر ای دیوانه تب آلود
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
ازسیاهی چرا هراسیدن
شب پراز قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر خواب آلود گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کسی نیابد دگر نشانه من
روح سوزان و آه مرطوب
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه ی باز
خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفرگیرم
بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم. . . تو. . . پای تاسرتو
زندگی که هزار باره بود
باردیگر تو. . . باردیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی است
کی توان نهفتنم باشد
باتو زین سهمگین توفان
کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو میخواهم
بروم درمیان صحراها
سربسایم به سنگ کوهستان
تن بکوبم به موج دریاها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگرنیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
فروغ ![]()
میپرستم این شعر شاملو رو که میگه :
"زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتی مرگ دام نیست
که یاران گمشده آزادند
آزاد و پاک . . . . ."