تصویر:از تولد تا مرگ یک دختر(خیلی جالبه)

لطفا نظر بدین
شادووو...
كوهنورد پس از سالهاي سال تمرين و امادگي ، هنگامي كه قصد داشت سفر خود را اغاز كند شكوه وعظمت پيروزي را پيش روي خود اورد و تصميم گرفت صعود را به تنهايي انجام دهد . او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي مي رفت ولي قهرمان به جاي انكه چادر بزند و شب را زير چادر به صبح برساند، به صعودش ادامه داد تا اينكه هوا كاملا تاريك شد . به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي شد . سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي توانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند.

كوهنورد همانطور كه داشت بالا مي رفت ، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود ، پايش ليز خورد و با سرعت هرچه بيش تر سقوط كرد . سقوط همچنان ادامه داشت و او در ان لحظات سرشار از هراس ، تمامي خاطرات خوب وبد زندگي اش را به ياد مي اورد .داشت فكر مي كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده است . وسط زمين و هوا مانده بود . حلقه شدن طناب به دور كمرش مانع از سقوط كاملش شده بود . در ان لحظات سنگين سكوت ، چاره اي نداشت جز ان كه فرياد بزند ك خدايا كمكم كن .
ناگهان صدايي از دل اسمان پاسخ داد :
از من چه مي خواهي؟
_نجاتم بده.
_واقعا فكر مي كني مي توانم نجاتت دهم؟
البته تو تنها كسي هستي كه مي تواني مرا نجات دهي .
_ پس ان طناب دور كمرت را ببر .
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فراگرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش شود .
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شد كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت !!
مجله موفقيت شماره 67

شخصیت خود را با استفاده از رنگ چشم بشناسیم
اگر بتوانیم شخصیت افراد را پیش از داشتن رابطه با آنها بشناسیم و یا حداقل در مورد چگونگی رفتار و اخلاق آنها حدس هایی بزنیم بدون شک این شناخت تاثیرات زیادی در رابطه ما داشته و کمک های فراوانی به ما خواهد کرد.
معمولا انسان ها برای به دست آوردن شناخت بیشتر از دوستان و اطرافیان خود و یا شناخت سطحی از کسانی که برای اولین بار با آنها رو به رو می شوند به گزینه های مختلفی پناه می برند که حدس زدن شخصیت طرف مقابل از روی لباس پوشیدن ،امضا و یا شیوه دست دادن او از جمله این امور است.
شناخت شخصیت افراد از روی رنگ چشم گزینه جدیدی است که در روابط انسانی بی تاثیر نبوده و چنانچه درست به کار رود مشکلات زیادی را حل خواهد کرد . مطلب زیر که توسط یکی از انجمن های اینترنتی عربی منتشر شده است به بررسی انواع رنگ چشم و شخصیت دارندگان آن می پردازد.
رنگ چشم سبز
رنگ چشم سبز نشان دهنده آن است که صاحبان آن شخصیتی قوی و اراده ای بالا دارند. در تصمیم گیری ها، خیلی محکم عمل کرده و تا حدی خود رای و مغرور هستند.این افراد اعتماد به نفس بالایی دارند و در کمک به دیگران سعی می کنند تا آخرین توان خود را مصرف کنند.
رنگ چشم آبی
دارندگان چشم های آبی دارای نگاهی عمیق بوده و شخصیتی حساس و شفاف دارند. این افراد به راحتی فکر و نظر خود را به دیگران تحمیل می کنند و به همین نسبت جرات و شجاعت ویژه ای هم به خرج می زنند. قابل توجه است که بیشتر چشم آبی ها طبیعت و احساساتی هنری و ملموس دارند.
رنگ چشم مشکی
صاحبان چشمان مشکی انسان هایی رویایی هستند که در فضای شاعرانه ای زندگی می کنند و همچنین بسیار دست و دل باز هستند. بسیار سعی می کنند با هر چه دارند به دیگران کمک کنند .این افراد همچنین دارای خلق و خوی اجتماعی و احساسات ظریف هستند.
رنگ چشم قهوه ای
چشم قهوه ای سنبل مهربانی و محبت است و هر چه تیره تر باشد مهر و محبت صاحبش بیشتر است. چشم قهوه ای ها بسیار خون سردند و هر چه را که می خواهند به راحتی تصاحب می کنند. چنین به نظر می رسد که این افراد معنای عصبانیت را نمی شناسند و از آرامشی تمام نشدنی بهره مندند.
رنگ چشم خاکستری
صاحبان چشم های خاکستری دو دسته هستند ، یا از شخصیتی آرام و با اعتماد به نفس برخوردارند و یا شخصیتی عصبی و انقلابی دارند و همیشه به دنبال آرامش می گردند ولی در مجموع انسان هایی سرسخت و سنگین دل هستند.
رنگ چشم عسلی
با وجود اینکه چشم عسلی ها انسان هایی خوش قلب هستند ولی با دیگران صریح نیستند. این افراد همیشه به دنبال دوست می گردند. چشم عسلی ها معمولا از کودکی روی پای خود بزرگ شده و دوست ندارند به دیگران تکیه کنند.

دوست داريد بدانيد كه چطور احساسات گرم و سوزان معشوقتان را ارضاء مي كنيد ؟ فال در مورد سبك بوسيدن متولدين ماه هاي مختلف است. اميدوارم با خواندن اين فال بتوانيد با شخصيت معشوقتان بيشتر اشنا شويد و ببينيد كه لبهايتان چه سرنوشت عشقي براي شما رقم ميزنند!
برج حمل (فروردين(
بوسه هاي شما تند و سريع و بسيار پرحرارت هستند كه نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما اين احساس داغ و سوزان خيلي زود فروكش مي كند.
برج ثور (ارديبهشت(
بوسه هاي شما با تعلل صورت مي گيرد اما بوسه هايي ژرف و با احساس هستند كه پي در پي مي آيند و مي آيند و…
برج جوزا (خرداد(
بوسه هاي شما با فوران خنده، لبخند و مسخره بازي قطع مي شود.
برج سرطان (تير(
بوسه هاي شما گرم و لطيف است، و دوست داريد تا ابد به آن ادامه دهيد…
برج اسد (مرداد)
بوسه هاي شما وحشي وپر احساس ، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است . هيچگاه موقع بوسيدن از بروز احساسات خود جلوگيري نمي كنيد و دوست داريد ديگران شما را به اين خاطر تشويق كنند .
برج سنبله( شهريور)
بوسه هاي شما بسيار دقيق،ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زماني متوجه ميشود كه شما كارتان را تمام كرده ايد.
برج ميزان(مهر)
آنقدر نگران وضعيت تنفستان هستيد كه نمي توانيد خوب به بوسيدنتان بپردازيد
برج عقرب(ابان)
شما خيلي زود از بوسيدن مي گذريد و به سراغ .......... چيزي مي رويد كه پشت سر ان برسد..
برج قوس (اذر)
بوسه هاي شما غافلگير كننده و خود به خودي هستند كه باعث مي شود معشوقتان بيشتر وبيشتر طلب كند.
برج جدي( دي)
بوسه هاي شما لحظه ي خلاص شدن و ازادي از استرسي است كه در طول روز اسيرتان كرده است..
بر ج دلو (بهمن)
بوسه هاي شما خيس و با كثيف كاري همراه است و هنگام بوسيدن چشمانتان را باز نگه مي داريد.
) برج حوت (اسفند.
بوسه هاي شما رويايي ، خيال انگيز ، عاشقانه و ابدي است.
منبع : سايت ايرانيان انگلستان

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می شد خواند ، اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ام که سکوت دارم !
سکوت پر ، بهتر از فریاد تو خالیست !
دنیا را ببین !
بچه بودیم از آسمون باران می آمد ، بزرگ شدیم از چشمهایمان باران می آید !
بچه بودیم درددلهارا به هزار ناله می گفتیم،همه می فهمیدند !
بزرگ شدیم درد دل را به صد زبان به کس می گوییم ... هیچ کس نمی فهمد !
اين يه خاطره است از كلاس فلان استاد فلان درس، كه به خاطر جالب بودنش انرا مينويسم:
‹‹چند روز پيش سر كلاس، يكنفر صداي جيغ جيغه گوشيش بلند شد، سايلنتش كرد و رفت بيرون كه جوابش بده استاد كه حسابي بهش برخورده بود شروع كرد به غرزدن كه نميدونم چرا شما بعضي چيزها رو نمي فهميد، وقتي گوشيت زنگ ميخوره ميري بيرون كه جوابش بدي توهينه به كسي كه اينجاست و مگه شما آخه رييس جمهوريت يا وزير امنيت كشور كه اگه يه وقت گوشيتون روجواب ندين كشور بهم ميريزه و اله و بله... بعد از كلاس استادمون گفت: ميخوام واستون يه داستان بگم : زمانهاي قديم يه عالم بزرگ بود البته اون وقت هنوز جون بود و عالم نشده بود، پدرش فرستادش به يه شهر دور مثلا نجف كه درس بخونه ، اون رفت و اونجا درس خوندن رو شروع كرد كه يه نامه از پدرش رسيد چون مشغول درس خوندن بود گفت فعلا كه درس دارم بعد از درسم ميخونمش و اونو گذاشت رو يه طاقچه و همين طور ماه بعد يه نامه ديگه و ماههاي بعد نامه هاي ديگه كه اون ميگذاشتشون رو طاقچه تا اين كه مجتهد شد يه روز گفت اون نامه ها رو بخونم ببينم چي بودن، اولي رو باز كرد نوشته بود بابات ورشكست شده بيا ، دومي رو باز كرد نوشته بود بابات مريضه بيا ، سومي رو باز كرد نوشته بود بابات مرده بدو بيا و همين طور پيش رفت تا نامه ها تموم شدن، پيش خودش يه خورده فكر كرد و گفت اگر اون روزها من اين نامه ها رو ميخوندم و ميرفتم حالا به اين جا نمي رسيدم و مجتهد نميشدم ››.

تا به حال پیش آمده دوستتان در مورد یک مرد یا زن فوق العاده جذاب تعریف کند و آنقدر مشتاق شوید این فرد را از نزدیک ببینید اما هیچ شانسی نداشته باشید؟ یا تا حالا پیش آمده آنقدر مجذوب یکنفر شوید اما هیچ وجه تشابهی با او نداشته باشید، و با اینکه از نظر جسمی به هیچ وجه از نوع شما نیست، اما به طرز باور نکردنی کششی بین خود و او احساس کنید؟ یا شاید هم با همسرتان یک رابطه بی احساس و از نظر جنسی کاملاً مرده داشته باشید و ناگهان آنقدر مجذوب او می شوید که حتی یک لحظه هم نمی توانید دست از او بکشید؟ کشش و جاذبه اول به شکل خردمندی جسم یا غریزه اولیه وارد بدن می شود که میتوان آنرا نوعی عمل شیمیایی دانست. چیزی که با عقلانیت امروزی قابل توجیه نیست—چیزیکه فرد به طور مبهمی احساس می کند اما نمی توند منشاء آن را تشخیص دهد. و همانطور که می دانید، در آن سطح کاملاً غیرشخصی است، میتواند هر کسی باشد. گاهی اوقات، این جاذبه را به کسی پیدا میکنیم که برای اولین بار او را می بینیم و گاهی اوقات این جاذبه با بیشتر شدن ارتباط و صمیمیتمان با یکنفر در ما ایجاد می شود. بعضی وقت ها هم این شور و اشتیاق را به کسی پیدا می کنیم اما وقتی با او حرف می زنیم، این حس به کلی از بین می رود. وقتی کسی شوق شما را برمی انگیزد، به این خاطر است که نوساناتی که از آن فرد صادر می شود را دریافت می کنید. معمولاً افرادی که شبیه ما باشند و با "نوسانات مثبت" ما جور باشند، باعث می شوند که احساس خوبی به هم پیدا کنیم. گذراندن وقت با آنها بسیار دلپذیر و خوشایند است و در کنارشان احساس راحتی و آسایش میکنیم. اما آندسته از افرادیکه با "نوسانات منفی" ما جور باشند، احساسی توام با ناراحتی به ما می دهند، ما را تحقیر کرده، از ما سوء استفاده می کنند، ما را نادیده می گیرند و یا با خشم و کینه توزی با ما رفتار می کنند. این افراد خیلی با ما بحث و جدل می کنند و ضعف ها و اشتباهات ما را خیلی زود می بینند و تشخیص می دهند. اما ما به سمتشان کشیده می شویم چون نوسانات انرژیشان مشابه ماست و به همین خاطر مجبور می شویم که متقابلاً به همان شکل عمل کنیم. و زمانیکه این نوسانات در اوج خود نباشد، برایمان سخت است که بفهمیم کدام رابطه مان مخرب است در کدام رابطه از ما سوء استفاده می شود، و کدام رابطه مان بادوام و مستحکم است.
ادامه مطلب
![]()
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد
می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی .....!
کسی آرام می خواند
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
شب و است وسرد
و شیطان نیز می گرید .....

ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی از اینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربان قلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوط می کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد.اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....!!!
در هر باد طنين صداي تو بود
بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سيمايت
در هر آتش گرمي دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو مي خواستم

ابرهاي پنبه اي كجاييد؟ من بالاتر از تمام شما روي آسمان ايستاده ام. ذره هاي نور كجاييد؟ من از گرماي او آفتاب شده ام. قطره هاي آب كجاييد؟ من زير دستان عشق او آب شده ام.
تمام فعل هاي ماضي بعيد هم كه جمع شوند نمي توانند بعيدي امروز را نشان دهند. امروزما حال كامل استمراري بوديم. امروز ما بوديم، زندگي بود، آسمان بود... امروز ما زندگي بوديم.
شادووووو

فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت بیایید بازی کنیم. مثل قایم باشک!
دیوانگی فریاد زد: آره قبوله من چشم می زارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد٬ همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش را بست و شروع به شمردن کرد: یک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... !
همه به دنبال جایی بودند که قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابر ها رفت.
هوس به مرکز زمین راه افتاد.
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت٬ به اعماق دریا رفت.
طمع داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق.
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ...
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد. قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد 100 نزدیک می شد٬ که عشق رفت وسط یک دسته گل رز آرام نشت.
دیوانگی فریاد زد: دارم میام. دارم میام ...
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود.
بعد هم نظافت را یافت. خلاصه نوبت به دیگران رسید. اما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بود که حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد.
صدای ناله ای بلند شد.
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد٬ دست هایش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من٬ تو دیگه نمیتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یار من باش.همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
و از همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...

قشنگ ترين صداي زندگي تپش قلب توست
با شکوه ترين روز دنيا، روز تولد توست پس براي
ما بمان و بدان که خيلي دوستت داريم
برای تو که اولین حکایت بی انتهای دوستي هستی مینویسم که دوستت دارم و چندین شاخه گل رز سرخ را در سبدی آکنده از صفا به همراه قلب مملو از عشقم تقدیم تو میکنم و چندین کبوتر سفید را در آسمان عاشقان رها میکنم تا همگی۶ اردیبهشت زادروز سبزت را به تو تبریک گویند.
نرگس جان تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پاييز؛ مزرعه
زردي گندمزار
مترسك ميدانست تا او باشد
كلاغها از گرسنگي مي ميرند
فردايش مترسك خود را كشته بود
او تازه كلاغها را فهميده بود.
سلام
من ماریونت هستم با10 انگشت و 10 نخ به ریسمان کشیده
هر روز بازیچه دست یکنفر هستم گاهی فردی خوب و مهربان و گاهی فردی ......
از روز ازل در این فکر بودم که مبادا درروز جزا مرا برای کارهایی که انجام داده ام باز خواست کنند.....
برای اولین و آخرین بار متن اجرای خودم را خودم نوشتم و اسم اون روز قیامت گذاشتم
شروع قیامت:
من وارد قیامت می شم و مورد بازخواست قرار می گیرم
خدا:آهای بیا جلو نوبته توست
×× من؟
خدا: بله پس کی؟
×× آخه من که واسه اینا اینجا نیومدم من اومدم همراه نخ گردانم که به حسابش رسیدگی بشه و بعد با هم بریم سر صحنه
خدا:چی؟ نه مگه تو تو مثل بقیه مردم بازی نکردی؟ خوبی کردی! بدی کردی و ......
××× اما اونا که من نبودم نخها بودن
خدا: نخها؟
×××بله قربان به جان خودم که نه به جان نخگردان من فقط نقش عروسکو بازی می کردم
خدا:پس چرا نخها رو پاره نکردی چرا نخواستی خودت باشی؟ هان؟ برو و پرونده ات رو روی میز بردار و خود برای خندان شیطان به جهنم برو !!!!
××× آخه !من؟
ور در آخر وارد جهنم می شوم و در نهایت در آتش جهل خود می سوزم!!
درپایان پرده پائین می رود و تماشاچیان با چشمان گریان واسه ماریونت دست می زنن

