تبليغاتX
زمستان گرم
زمستان گرم
يک قلم در دو دست ( دستتو بده رفيق...)
  


بابام میگه: بچه که بودم هوس بستنی آلاسکا که می کردم

پول که نداشتم نگاهم پر می کشید به آسمون

و تو خیال قشنگم با خورشید داغ که گرد بود و به اندازه ی یک سکه پنج ریالی

 و مثل طلا می درخشید یه بستنی آلاسکای خنک می خریدم .

 آخ که چه کیفی داشت ! جیگرم حال می اومد .

حالا من بچه اون بچه قدیمی هستم .

هوس بستنی شکلاتی که بکنم ،

پول که نداشته باشم.

سرم رو بالا می گیرم و نگاه به آسمون دود زده می کنم تا خورشید یک سکه بشه واسه خریدن بستنی ...

مرد بستنی فروش توی ذوقم می زنه و میگه :

تو یا بالا خونه ات رو اجاره دادی

 یا از اصحاب کهف هستی .

گیرم که خورشید رو سکه کردی گیرم که منم باورم شد خورشید سکه است .

خیال می کنی با این سکه چی میشه خرید؟

انگاری راست میگه.
کاشکی خورشید مستطیلی بود  ،
 درست عینهو یه اسکناس !!!

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هفدهم خرداد 1387 توسط shadoo va samanoo

 

روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد
.
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

   
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند

 هيچ اتفاقي نيفتاد!!!

  
 در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند
.
چيزي که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن،  راهي بود که خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط shadoo va samanoo

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند


و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند


چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

 

 چرا لبخندهای تو اینقدر بی رنگ است

 

اما کسی نبود همیشه من بودم و


 

من و تنهایی و


 

این دفتر شعرم...

 

آری میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

 

پر غرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط shadoo va samanoo
   ....


عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط shadoo va samanoo
   .....


 

هر كسی آمد مرا در خویش پیدا كرد ورفت ، در نگاهم بی كسی را یك معما كرد ورفت ، با كلید خستگی درهای حسرت را گشود ، تكه های قلب من را نذر فردا كرد و رفت ، فكرهای خام را پشت افكارم نوشت ، نسخه های بی كسی را بازامضاء كرد و رفت ، در نگاهی كه مرورش یاد آبی پاك بود ، كینه های كهنه اش را غرق دریا كردو رفت ، دستهایش را پر از باران احساسم نمود ، آسمان را در نگاه خاك معنا كرد و رفت.

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط shadoo va samanoo
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin