
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است

اي دماوند پس از باران من
اي رسيده تا لب ايوان من
اي تكانده برف را از شانهات باز بيرون آمدي از خانهات
آمدي با ان كلاه برف خود
آمدي با سال آه ژرف خود
شير صبح ونان خورشيدت به دست
گامهاي گرم تو يخ را شكست
اي عموي پير من حرفي بزن
بر سكوت شيشهها برفي بزن
اي نهان در هاله افسانه ها
شعلههايت در اجاق خانهها
باز هم از نور واز آتش بگو
باز هم افسانه از آرش بگو
تير آرش راه ميپويد هنوز
در مسيرش ميدمد گلهاي روز
چشم ارش چون هوا باراني است
تير او در اوج سرگرداني است
باز ارش همچو روحي شعله ور
ميسپارد راه در اين بوم وبر
جان آرش باز هم پر مي زند
گوش كن دارد يكي در مي زند
ميرسد از راه ابري تبره فام
روي لب ها حرفهايي ناتمام
ميهمان حس ميكند نا خوانده است
پشت در آهي از او جا مانده است
شعر از عمران صلاحي
اشکی چکیدبر زمین
اشکی از چشمانی کوچک
صبح تمام شد و آن روز بود که برای اولین بار صبحی میدیدم
هر چند تصویری نیست
حال سالها گذشته و دوباره سالی بر سالهای زندگیم افزوده می شود
می شنوم
از همه سو می گویند
عزیز شادو تولدت مبارک ................

.

مامان شادو قدم نو رسیده مبارکا باشه................

***********************
.اخیش به دنیا اومدم...........(این همه عجله واسه به دنیا
اومدن!!!!!!!!!)

یه بوس میدی نی نی؟؟؟
********************

یه عکس از بچگی شادو در کنار مامانی و بابایش............

شادو جان تولدت مبارکا باشه عزیزم..........
...
همه اینا کادوهایه توندعزیزم ...........................
......................
فقط به پا از ذوق کادوها سکته نکنی.........
.
از گذشته چیزی ندارم که به آن برگردم
در آینده هم چیزی نیست که به آن برگردم
اما اکنون برای من است و از این پس آنرا به تو هدیه می دهم


هر سال وقتی 5 تیر هزاران شهاب به سمت زمین هجوم می اوردن از خودم می پرسیدم چه اتفاقی افتاده
که آسمونیها می خوان خودشونو به زمین برسونن؟........و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که سحرگاه 6 تیر زمینو با گامهای مهربونش نوازش کرد تا سفرش رو از خودش به خدا شروع کنه............
امروز تولد دوست عزیزم شادوست امیدوارم سالیان سال این روز رو با خوبی و خوشی جشن بگیره.


