تبليغاتX
زمستان گرم
زمستان گرم
يک قلم در دو دست ( دستتو بده رفيق...)

اگر مال من بودی دیوانه ات میکردم!

 

زمان در گذر است ، روزها از پی هم ممتد و ردیف وار می گذرند و من هر روز تنهائیم را رنگ می كنم ، روزی سبز ، روزی زرد و دیگر روزها ، رنگهای دیگر ، ولی هیچیك تسكین دل بیچاره ام نیست .
در میان گنگی لحظاتم ، حس می كنم كه نیاز به یك هم صحبت دارم ، كسی كه با صحبتهایش برایم آرامشی به ارمغان بیاورد ، ولی كجا میتوان او را یافت ؟
آیا فكر می كنی كه روزگار آنقدر جوانمرد است كه با من سازش داشته باشد ؟
گاهی برای فرار از این سكوت خوف انگیز به بازی بادبادكها می روم و گاهی به سكوت گیاه چنگ می اندازم ، زمانی قاصدك را به آسمان آبی سوق می دهم و زمانی دیگر به تاراج غنچه های بیگناه یك گیاه درحال شكوفا شدن می روم و چه احمقانه است بازی سرنوشت با ما !!
راستی چرا اینگونه بایدزیست ؟یعنی دیگر گونه ای نیست؟آیا دستهایم خود سازنده ی این گونه بودن است چه نامرادانه ؟
كاش می توانستم با لمس شاپركها یا رویای پائیز جنگل یا غروب دریای جنوب به خود امیدواریهایی بدهم اما افسوس كه رویا هم در من مرده است من مانده ام و شش برگ كاغذ و هزار سخن ناگفته .
لعنت به من ، لعنت به هزار دیگر هم چون ما كه دل خوش نموده اند به رویای آینده در حالیكه در نیمه راه رویا هم تركمان می گوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پنجه های ناتوانم به دنبال یك عشق آتشین روانه شدند
و آنچه در سراب زندگیم به آن رسیدم
دستهای قطع شده ی خودم بود :
كه ای ابری باران چرا به دنبال آنچه واقعیت ندارد سرگردانی ؟
راستی چرا ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!! 

                       

                




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 توسط shadoo va samanoo

 

 

 

سلام  به عزیزایه خودم که گاهی به این کلبه درویشی  ما  سر میزنید و دل کوچیک ما رو پر از شادی میکنید اگه میدونستید که وقتی به وبلاگ میام و میبینم که اومدیدید و رد پا جا گذاشتید چقدر خوشحال میشم و بال و پر در میارم اون وقت احتمالا نه حتما همیشه میومدید و اینجا پلاس میشدید اصلا یه تشک و پتو با خودتون  میاوردید و همین جا میخوابیدید .

************************

 دیروز  سرما خوردم ، رفتم دکتر آمپول نوشت قربون دکترا برم که هرچی بهشون میگی بابا جون نه آخرش کار خودشون رو انجام میدن  ؛ تابستون و سرما خوردن؟؟؟ این یکی دیگه نوبره!!!!!!!!!!!

  امپوله یه طرف  همراه بردنم هم یه طرف ؛ خواهر کوچیکم همرام بود  خلاصه بچه فسقلی فینگلی یکلی ما رو انک کرد قاه قاه خندید ، مدام میگفت یعنی تو از آمپول میترسی؟؟؟؟

چند ساله پیش که جونتر بودم یه بار به همراه همین جوجه که اونوقت  دهنش هنوز بو شیر میداد رفتیم دکتر ،  هر کدوم دو تا امپول داشتیم اون اول امپول زد بعد از زبون بریدهء من  دراومد که یخورده آرومتر لطفا ، همممممممین!!!!!!!!!!

وای همین که رسیدیم خونه نه از سر خیابون جیغ زد : ابجی از ترس امپول گریه کرد ، ابجی گریه کرد  تا رسیدیم ته خونه اون شصت مرتبه ای اونو تکرار کرد  ، به هر کس رسید گفت به  دادشم ، به باباجون ، به مامان ، ابجی بزرگه ، به زن همسایمون که بوق شهره خلاصه به هر کس میرسید میگفت  هر چی من تو سر خودم زدم که بابا همش کذبه از خودش در میاره به خرج هیچ کس نرفت ، که نرفت  و همه هرهر........... خندیدن .

**************

.این روزها بدجوری حوصلم سر میره هوای بیرون هم اونقده گرم که جرات بیرون رفتن از در حیاط رو هم ندارم . این روزها همدم و همبازی من شده خواهر کوچیکم مثلا یه روز  ظهر که بیکار بودیم با هم منچ و مار پله بازی کردیم و بعدش کتاب داستانهای اون رو یه  نگاه انداختیم  گاهی هم با پازل کامپیوتری سرگرم میشیم وگاهی هم از سر بیکاری بهم گیر میدیم و با هم لج میکنیم ( اگه تو خونه بچه مچه دارید بفرستید پیش من که سرگرمشون کنم  اخه میخوام مهد کودک بزنم)

  درسته واحد تابستونه گرفتم ولی یه زمستونی گفتن یه تابستونی گفتن.

_ اخه مگه تابستون هم وقت درس خوندن هست دخمر جون؟

_  چیکار کنم چاره نبود باید این واحدها رو میگرفتم.

*****************

و این هم جدیدترین خبر زندگی من که مطلق به صبح امروز:

ماجرای خونه گرفتن ما هم شده  فیلم سینمایی هر بار تا پای قرارداد میریم یدفعه یه مشکل عجیب غریب از اسمون فرود میاد و همه چی بهم میخوره زندگی بی درد سر به ما نیومده ؛

حالا که همه چی به خیر و خوشی داشت پیش میرفت یکهو معلوم شد که ذر اون اپارتمان تو دو  واحدش حضرات پرریخته ،  بویز دانشجو  موجوده ، تا این حرف به گوش دخمرهای نجیب و اصل ونسب دار ما رسید ، یکی پس از دیگری پس افتاد؛ خب دیگه از زمونش میترسن ، حق هم دارن

خدا جونم کمک کن این ماجرای خونه دار شدن ما ختم به خیر بشه و ما هم مثل آدم بریم سر زندگیمون

والا دیگه از الاخون والاخون شدن خستم دیگه اعصاب ندارم دیگه جا ندارم یه ادم چقدر میتونه حرص بخوره ، دفعه قبل بس هفت جد وابادم بود ؛  یه خونه و این همه حاشیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

******************* 

این روزها  حسابی یاد خاطرهای مکتب خونه مون  افتادم،  یادش بخیر هفته پژوهش بود روز اخرش ، برنامه ها داشت تموم میشد ، تازه  من و شادو جون تو  انتراک درس فیزیک رفتیم سوله واسه بازدید  ؛  کتابها رو نگاه کردیم  و تو غرفه ها که کم کم داشت خالی از سکنه میشد سرک میکشیدشم بعضی از غرفه ها مثل غرفه رشته ما فقط نشش باقی مونده بود  ؛ یسری عکس از مراحل اغفال شدن یک جوون  تو غرفه علوم اجتمایی بود که با  صدا گذازی های راه و بی راه  شادو جون کارشناسی شد ؛  من موندم که چرا شادو جون  نرفته مددکار بشه؟؟ ( در اخر نتیجه اخلاقی این بود که  اگه به بچه تون توجه نکنید و بهشون بگید که بالای چشمش احیانا  یه ابرویی هست  پس فردا معتاد میشه ، بعدش خیابون نشین ، بعد همدم اموات)

 گشتیم  تا اینکه به غرفه تربیت بدنی رسیدیم ؛ در ابتدا تشعشعاتی از این غرفه به چشم ما خورد و ما که انگار وارد میدان مغناطیسی شده بودیم به سمت اون جذب شدیم و تو راهمون هر چی جلوی پایمون بود لهیدیم ( اعم از کتاب ، میز وصندلی ،  انسان و هر چه که از سر بد اقبالیش اونجا بود )  ، اره اون  یه دآرد خوشگل و خوش نقش و نگار بود که انوارش  به هر طرف ساطع میشد  و همه رو جذب میکرد ، نامسب چقدر قدرت داشت  مثله این بود که از دور بهت دست تکون میده و میگه آهای من اینجام ها !!!!!!!!  اگه دوست داری بیا و با من بازی کن!!!!!!!1

_ با دیدن اون برق از چشم ما پرید _ تیرهای دآرد رو گرفتیم و با اجازه مسئول اونجا (عمق ادب و تربیت رو ببینید!!! )   غرفه تربیت بدنی رو به فضای نبرد تبدیل کردیم  صدای چکاچاک تیرهای دآرد بود که عین  افسانه شجاعان  سوله رو سره خودش گذاشته بود  و تیرها  یکی پشت سردیگری  به خال میخوردن از این همه مهارت خودمون به شگفتی افتادیم  انقدر تیرها قدرت داشتن که وقتی یکیشون به دست راکد خورد به سختی از دسته راکد جدا شد ، دکتر جون _که از مسولین مکتب خونه ماست _  از اونجا رد میشد وقتی فضا رو دید جو گیر شد  اون هم اومد ، دآرد باز شد البته کارش به خوبی ما مخصوصا من نبود هاهاااااااا تعریف از خودم نباشه اگر ادامه بدم یه چیزی ازم درمیاد

 تا اینکه اعلام کردن برنامه تموم شده و میخوان وسایل رو وردارن و ما رو که به زبون خوش از خیره بازی نمیگذشتیم با تهدید و ارعاب وادار کردن به رفتن و ما مدل وارفته  اومدیم بیرون ، بعد از بیرون اومدن از سوله انگار نه انگار که ما کلاس داریم کاملا ریلکس فلنگو بستیم و رفتیم بوفه و سفارشات رفقای گل و یاران  شفیقمون رو اجابت کردیم و میخواستیم یه سر بریم اموزش که اونوقت روز بسته بود  بعد سلانه سلانه به کلاس رفتیم وقتی به کلاس رسیدیم دیدیم کلاس شروع شده بود و انتراک که هیچ بابای اون هم تموم شده بود  در بدو ورود شادوی عزیز غنایمه بوفه رو در حضور استاد به بچه ها ی گل  داد و استادمون به همراه همکلاسهای عزیزمون  با شگفتی(کم مونده بود که با چشم خوراکیها رو هپیلی هپو کنن) به اون نگاه میکردن جناب استادمون دراومد که  اه اه این چه جوریشه...............

**************

    و در اخر .....  فقط خواستم بگم خدای مهربون مرسی از اینکه همیشه هوامو داری.

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 توسط shadoo va samanoo

                                                 آزمایش یک واکسن جدید 


        
    سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید
            احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر
            واجد شرایط اعلام شدند:
            یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی
            قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی
            مصاحبه گر از آلمانی پرسید: برای این کار چقدر پول میخواهید؟
            او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم
            یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
            مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.
            او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا
            برای دوست دخترم .
            وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.
            صد هزار برای خودم
            صد هزار تا هم حق حساب شما
            صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !!!

----------------------------------------------------------

 

وبرای تنوع این قطعه شعر

 

 

گل و خار

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد
خار خنديد و به گل گفت سلام و جوابي نشنيد
خار رنجيد ولي هيچ نگفت
ساعتي چند گذشت
گل چه زيبا شده بود
دست بي رحم كه آمد نزديك
گل مغرور ز وحشت پژمرد
ليك ناگاه
!
خار در دست خليد و گل از مرگ رهيد
!
صبح فردا خار با شبنمي از خواب پريد
!
گل صميمانه به او گفت سلام
خار صميمانه به او گفت : عليك

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط shadoo va samanoo
   پرواز


رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت آسمان بن بستی ندارد

پرواز را باید یاد گرفت  .                               استادشریعتی 

                     -------------------------------------------

  پرواز

هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!
باد را بر شانه های خود احساس کن...!
برای یک لحظه تمام جهان می تواند بایستد...!!
گذشته ات را رها کن...!!
آیا این فریاد را می شنوی..؟
آیا آن را درون روحت حس می کنی...؟
آیا می توانی به این اشتیاق اعتماد کنی..
و همه چیز را زیر نظر بگیری...؟
پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...
تو می توانی بدرخشی...
فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..
و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!
تمام نگرانی هایت را ...در جایی رها کن...!
رویایی را پیدا کن که می توانی از آن پیروی کنی...
به چیزی برس..زمانی که هیچ چیز باقی نمانده...!
و زمین حس پوکی می کند...!
آیا این فریاد را می شنوی..؟
آیا آن را درون روحت حس می کنی...؟
آیا می توانی به این اشتیاق اعتماد کنی..
و همه چیز را زیر نظر بگیری...؟
پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...
تو می توانی بدرخشی...
فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..
و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!
و زمانی که دلتنگی و حس تنهایی می کنی...
و می خواهی فرار کنی...
به خودت اعتماد کن و تسلیم نشو....
تو خودت را بیشتر از هرکسی می شناسی...!!
هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!
باد را بر شانه های خود احساس کن...!
برای یک لحظه تمام جهان می تواند بایستد...!!
گذشته ات را رها کن...!!
پرواز کن بر فراز جزئی از خودت که می خواهد راهی را پنهان کند...
تو می توانی بدرخشی...
و پرواز را آغاز کن...!
فراموش کن دلایلی را که در زندگی نمی توانستی..
و تلاش را آغاز کن...چون زمان توست..زمان برای پرواز...!!
هر لحظه هر چیزی می تواند دگرگون شود!

 




نوشته شده در تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1387 توسط shadoo va samanoo

تا به حال شده کسی فقط با چند کلمه یا بدتر با سکوت سنگین خود، قلبتان را در سینه بشکند؟ شما چی؟ تا به حال اینکار را با کسی کرده اید؟ همیشه راهی برای خندیدن و عشق ورزیدن دوباره وجود دارد.

مراحل

1.     سعی کنید دلیل ناراحتی خود را بفهمید. دقیقاً چه موقع این حس ناراحتی در شما به وجود آمد؟

2.     به این فکر نکنید که تقصیر که بوده است. همه اشتباه می کنند. اصلاً خودتان را نگران آن نکنید.

3.     برای اینکه حس راحت تر و بهتری پیدا کنید، یک فعالیت تسکین بخش و ریلکس کننده انجام دهید. یک حمام داغ، مدیتیشن، خواندن کتاب یا هر کاری که آرامتان کند.

4.     بعد از یکی دو ساعت، یعنی هر زمان که احساس کردید آمادگی آن را دارید، به این فکر کنید که آیا می توانید احساسات آن فرد را بپذیرید یا نه.

5.     اگر توانستید خود را بقبولانید، به او زنگ بزنید، برایش یادداشت بگذارید یا هر کاری که لازم باشد را انجام دهید. شاید دوست داشته باشید که رو در رو با او صحبت کنید. البته این امکان وجود دارد که آنها نخواهند شما را ببینند یا با شما حرف بزنند، اما باید تلاش خود را بکنید. حتی اگر از شما رو برگرداندند، حداقل با خودتان می گویید که تلاشتان را کردید. شاید آنها هم متوجه تلاش شما بشوند.

6.     پیش بروید. وقتی حس کردید که می توانید دوباره دریچه قلبتان را رو به دیگران باز کنید، کس دیگری را برای خود پیدا کنید.

7.     لبخند بزنید. جدی می گویم. لبخند زدن به شما کمک می کند که حس بهتری پیدا کنید و اگر چند تا دوست خوب و نزدیک پیدا کنید و با هم بخندید و اوقات خوشی را بگذرانید، مطمئناً دوباره یادتان می آید که زندگی بدون آن فرد هم چقدر زیباست.

8.     قانون دو ساله را به خاطر آورید. یاد گرفتن یک کار، عادت کردن به یک شهر جدید، و همچنین التیام قلب شکسته دو سال زمان می برد. اگر قبل از اینکه این فکر به خاطرتان بیفتد، مراحلی که در این مقاله عنوان می شود را دنبال کنید، بیش از اندازه خوشبین و دلسرد خواهید شد. نتیجه واقعی زمانی حاصل می شود که انتظار معقولی داشته باشید.

9.     لحظه ای که آن فرد اخرین قطره خون را هم از قلب شما که هنوز می تپد، بیرون می کشد، دست از بحث کردن با او بردارید و به هیچ وجه سر اینکه حق با کیست و با کی نیست جدل نکنید. هر موقع که می خواهید از حق به جانب بودن خودتان دفاع کنید، دست نگه دارید و روی یک چیز کاملاً متفاوت تمرکز کنید.

10. همه یادگاری های آن فرد را جمع کرده و داخل یک جعبه بگذارید—این یادگاری ها احتمالاً شامل یک قاب عکس، یک خوراکی، یک عطر و شاید یک سی دی موسیقی باشد. بعد در موقعیت بعدی مثلاً شب جمعه ای که همیشه با او می گذراندید، سی دی را داخل دستگاه بگذارید، از آن عطر به خودتان بزنید و آن خوراکی را بخورید، چراغ ها را خاموش کنید و تا می توانید گریه کنید. بهترین زمان برای اینکار وقتی است که تنهای تنها در خانه هستید.

11. خاطره ها را کنار بگذارید. وقتی در مرحله 2، آرامش خودتان را دوباره به دست آوردید، موسیقی را خاموش کنید، شکلات هدیه را کنار بگذارید، و یادگاری های دیگر داخل جعبه بگذارید. قاب عکس را بیرون نگه دارید.

·         هر روز هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید، بلند با خود بگویید "تو و همه خاطره هاتو فراموش کرده ام" و دست از فکر کردن به او بردارید.

·         هر روز دو هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند بگویید، "دلم برات تنگ شده" و باز دست از فکر کردن به او بردارید.

·         هر روز سه هفته بعد را وقتی از کنار قاب عکس رد می شوید بلند رو به عکس بگویید، "من واقعاً متاسفم".

12. عکس عشق سابقتان را با یکی از عکس های خودتان جایگزین کنید. اما آن عکس را همانجا نگه دارید و فقط یکی از عکس های خودتان را کنار آن قرار دهید. بعد هر روز که از کنار آن رد می شوید، باز به عکس درون قاب بگویید که متاسفید. بله، برای خودتان متاسفید که این همه وقت را با کسی سپری کردید که ارزش و قیمت شما را ندانست و دیگر به هیچ وجه برایتان مهم نیست.

13.  بگذارید زمان قلب شکسته تان را التیام دهد. تا الان یک ماه از تاریخ قطع رابطه شما گذشته است. با یکی از دوستانتان به جایی بروید که همیشه با عشق قدیمیتان می رفتید (یادتان باشد که به هیچ وجه تنها آنجا نروید). یکبار و فقط یکبار به دوستتان بگویید که همیشه با دوست قبلیتان به این رستوران یا برای خرید به این فروشگاه می آمدید. بعد چیزی بخورید یا همان کاری که قبل ها با عشقتان می کردید، را بکنید، فقط با یک فرد جدید. دوستی که با او راحت باشید و بتواند مکالمه را خوب پیش ببرد.

14.  هر روز با خودتان تمرین کنید که با خودتان صادق باشید.

15.  هر شب قبل از خواب کتاب بخوانید. ممکن است تا آن موقع اصلاً کتاب خواندن را دوست نداشته اید اما هیچ چیز بهتر از خواندن کتاب شما را از دریای تفکراتتان بیرون نمی کشد. کتاب خواندن به التیام قلب شکسته شما کمک می کند.

16. سعی کنید با آدم های جدید آشنا شوید بعد از دو ماه کم کم کسی را جایگزین عشق از دست رفته کنید.

17.  با دیگران حرف بزنید. بادوستانتان حرف بزنید. آنلاین با افرادی که نمی شناسید چت کنید و آنوقت است که می فهمید هزاران نفر مثل شما وجود دارند که خیلی خوب می توانند به شما کمک کنند.

نکات

·         دیگر به هیچ عنوان با کسی که قلبتان را شکسته است قراری نگذارید. اینکار به هیچ وجه به درمان و التیام شما کمک نمی کند.

·         وقتی می خواهید قب شکسته تان را التیام بخشید، دیگر تلفن ها و پیام های فرد مورد نظر را جواب ندهید. این کار هم هیچ سودی به حالتان نخواهد داشت و نه تنها التیامتان نمی دهد بلکه دردتان را بیشتر می کند.

·         قلب شکسته شما به خاطر این التیام پیدا نمی کند که دوباره مجذوب آن فرد شوید و دوباره او را به دست آورید. وقتی خودتان را وارد این پروسه فکری می کنید، بستنی بخورید (بستنی را می توانید جایگزین یک پیاده روی طولانی یا شنا هم بکنید). به تنها چیزی که نباید فکر کنید بودن دوباره با آن فرد است. فکر کنید هیچ راهی برای برگشت وجود ندارد.

·         یکبار درمورد این اتفاق با دوستانتان صحبت کنید. اگر نتوانستید صحبت کردن درمورد این موضوع با دوستانتان را به یک جلسه ختم کنید، حرف زدن درمورد جزئیات مطلب را جداً بیشتر از یک ساعت طول ندهید. بعدها به دوستانتان نیاز پیدا می کنید پس بهتر است آنها را به درددل های گاه و بیگاهتان اذیت نکنید.

·         به هیچ وجه برای فراموش کردن عشق از دست رفته، به خوردن، نوشیدن مشروب بیش از حد، سیگار کشیدن یا موادمخدر روی نیاورید. اگر بتوانید در دوسال آینده خودتان را با این موضوع وفق دهید مطمئن باشید که کسی را پیدا خواهید کرد که همیشه دوست داشتید داشته باشید. همه چیز به گذر زمان برمی گردد.

·         داشتن دوست های خوبی که مراقبتان باشند و جلو فکر کردن ها مداوم و غصه خوردن های شما را بگیرند فوق العاده است.

هشدارها

·         اگر آنقدر احساس افسردگی می کنید که به خودکشی تمایل پیدا کردید، سریعاً به پزشک روانشناس مراجعه کنید.

·         اگر بعد از گذشت دو سال هم قب شکسته تان التیام پیدا نکرد، می توانید شهر محل سکونتتان را تغییر دهید.

·         افراد باهوشی که روانشناس هستند می گویند سرعت التیام هر کس با بقیه فرق دارد. آن حس مراقبت از خود و تعهد به خود است که به شما کمک می کند هر چه سریعتر قلب شکسته تان را ترمیم کنید.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم مرداد 1387 توسط shadoo va samanoo

مردی قوی هیکل در یک چوب بری , استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول هیجده درخت برید رئیسش به او تبریک گفت و او مصمم به کارش ادامه داد . روز بعد , با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی پانزدم درخت برید . روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط ده درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزد رئیس رفت وگفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم!

   رئیسش پرسید: آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟

او گفت : برای این کار وقت نداشتم ، چون تمام مدت به فکر بریدن درخت بیشتری بودم.

راستی شما در گیرودار زندگی ، کی تبرتان را تیز کرده اید؟!!!

منبع: مجله رویداد هفته شماره83




نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387 توسط shadoo va samanoo
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin