تبليغاتX
زمستان گرم
زمستان گرم
يک قلم در دو دست ( دستتو بده رفيق...)

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که
در آفتاب می رقصند نوازش می کند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید
اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید
خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید
و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش
عشق نه مالک است و نه مملوک
زیرا عشق برای عشق کافی است

4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif4d6m8ue.gif

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط shadoo va samanoo

 

نمی دانم  نمی دانم 

محبت را روی کدام کاغذ بیویسم که هر گز پاره نشود

برچه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود

برچه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود

بر چه آبی بنویسم  که هرگز گل آلود نشود

 

و برچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود..  سنگ نشود سنگ نشود...




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم شهریور 1387 توسط shadoo va samanoo

           

مرد نجوا کرد : (( خدایا با من صحبت کن)) , یک چکاوک آواز خواند  ولی مرد نشنید .

پس مرد با صدای بلند گفت : (( خدایا با من صحبت کن )) , آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد .

مرد فریاد زد : (( خدایا یک معجزه به من نشان بده )) , یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید

مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت : (( خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم )) پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد .

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!!

 

 




نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387 توسط shadoo va samanoo
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه


Blog Skin