
هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید
هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که
در آفتاب می رقصند نوازش می کند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق با شما چنین رفتارها می کند تا به اسرار قلب خود معرفت یاببد
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید
اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید
خوشتر آنکه عریانی خود را بپوشانید و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست؛
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید
و می گریید اما تمامی اشکهای خود رافرو نمی ریزید
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش
عشق نه مالک است و نه مملوک
زیرا عشق برای عشق کافی است










نمی دانم نمی دانم
محبت را روی کدام کاغذ بیویسم که هر گز پاره نشود
برچه گلی بنویسم که هرگز پرپر نشود
برچه دیواری بنویسم که هرگز پاک نشود
بر چه آبی بنویسم که هرگز گل آلود نشود
و برچه قلبی بنویسم که هرگز سنگ نشود.. سنگ نشود سنگ نشود...
مرد نجوا کرد : (( خدایا با من صحبت کن)) , یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید .
پس مرد با صدای بلند گفت : (( خدایا با من صحبت کن )) , آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد .
مرد فریاد زد : (( خدایا یک معجزه به من نشان بده )) , یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید
مرد ناامیدانه گریه کرد و گفت : (( خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم )) پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد .
ولی مرد بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!!


