آخرین باری که به عشق خود اجازه ی ظهور در خارج از وجود خود را دادید , چه زمانی بود ؟
آخرین باری که همانند کودکان , دارای شور و نشاط بودید , چه زمانی بود ؟
آخرین باری که از احساس زنده بودن خود متعجب شدید , چه زمانی بود ؟
نگرانی خود را به خاطر اینکه دیگران در مورد شما چه فکر می کنند یا احساس خود , در مورد
اینکه چقدر کارهای شما عملی مفید یا کارآمد هستند را کنار بگذارید .
به سیم آخر بزنید .
عاشق شوید .
خودتان شوید .
تمام کودکان رازی دارند که تعداد کمی از بزرگسالان آن را به خاطر می آورند یا درک می کنند . آن راز این است که آنها در هر لحظه با عشقی دست نخورده و اعجاب آور دست و پنجه نرم میکنند .
به بازی کردن یک کودک بنگرید شما عشق را در اعمال او می بینید . هر تصمیمی همراه عشق است , هر فرصتی با عشق لمس می شود , هر ماجرای جدیدی با عشق آغاز می شود , هر مانعی با عشق مقاومت می شود . شما می توانید درخشش عشق را در چشمان کودک شاهد باشید , در خنده و فریادهای شادمانه ی او ؛ آن را درک کنید و آن را در فضای اطراف او احساس کنید . او واقعا وجود داشتن خود را جشن می گیرد . او واقعا زنده است .
بقیه در ادامه مطلب ==>
ادامه مطلب

جایی گفته ام که : هر کس " چنان میمیرد که زندگی میکند" و باید بر ان بیفزایم که :"هر کس انچنان که در بیداریست خواب میبیند "!
من سال پيش كه شبها و روزهاي يكنواختي را در دنياي يك متر در دو متر تنها ميگذراندم .شبي شايد هم روزي (چه ميدانم؟) خواب بودم، درحالي كه تنها مسائلي كه در آن ايام برايم مطرح بود صدها مشكل زندگي و مسئله فلسفي و قضيه علمي وفكري واقتصادي و سياسي و... نبود. فقط وفقط سقوط كردن بود ويا خود را نگاه داشتن، ماندن بود و يا مردن و همين!
و بنابراین , آنچه بیشتر بدان می اندیشیدم "وجود " بود و"زندگی " ، که موضوع اصلی همهء آن مسائل همین است , خواب بودم ديدم كه تالار بزرگيست وانبوه چهرهاي هميشگي از روشنفكران وچوانان و دانشجويان و مذهبيها و ماتراليسنها ومؤمنين و بي ايمانها و موافقان و مخالفان و مثل هميشه بحث است و سؤال و انتقاد و از هر در سخني .
واز آن ميان يكي برخاست وسؤال كرد : وچه سؤال به جايي وچه خوب هم
مطرح كرده كه :توكه از توحيد ميگوي واز مذهب و ار اسلام واز انسان و از تكامل واز ارزشهاي اخلاقي وار ايثار و از شهادت واز مسؤليتهاي اجتماعي وازهدايت و....همه اين حرفها وقتي معني دارد كه بتواني بگويي كه اساسآ
((زندگي )) چيست؟
براستي اگر در بيداري ميپرسيدند در جواب ميماندم و يا لاقل مكث ميكردم و يا لاقل ناقس ميگفتم و يا حتي چيز ديگري ميگفتم اما در خواب پاسخي دادم بي لحظه اي ترديد وتآمل كه از آن هنگام تا كنون هر چه بيشتر بدان مي انديشم بيشتر بدان معتقد ميشوم و بيشتر به شگفتي ميايم بخصوص كه حتي هر كلمه اي بدقت انتخاب شده وحتي ترتيبش نيز حساب دارد .
گفتم :بنويسيد!
نان ، آزادي ، فرهنگ ،ايمان و دوست داشتن!
و در بیداری که به این پاسخ رویایی ام فکر می کردم , با خود می گفتم که " برابری " و "تکامل " را که من آن همه بدان عشق می ورزم در اینجا یاد نکرده ام و آیا فرمول من این دو را کم ندارد ؟ دیدم که نه , چون اگر ان پنج تا را داشتیم این دو نیز خود به خود خواهیم داشت , همه چیز را خواهیم داشت و کمبودی وجود ندارد.
برگرفته از كتاب با مخاطبهاي آشنا نوشته د كترعلی شريعتي
نامه ای است به یک خواهر تاریخ تقریبی تحریر ان 1354 است


